دلنوشته عکس نوشته فازسنگین داستان کوتاه دانلود رمان

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

داستان کوتاه عشق اول دختر

دختر ها با عشق اولشان ساده تر هستند..

انگار ساده می پوشند، ساده میگیرند

نگاهشان با شیطنت است

وقتی می خندد چشمشان برق میزند

مدام صدایت میزنند...

امــــا...

اگر ترکش کنی،

اگر فریبش دهی، اگر اذیتش کنی...

اگر دنیایش را بهم بریزی

می بینی کم کم غلیظ تر آرایش می کند...

لباس های پر زرق و برق تری می پوشد...

نگاهش توی عکس با غرور دوخته شده است به دوربین...

خنده هایش هم دیگر حقیقی نیستند...

تلخ پوزخند میزنند...

از یک عشق عمیــق میگذرند

و دیگر سادگی هــــیچکس چشمش را نمی گیرد...

دیگر هیچ مرد معمولـــی ای را نمی پسندد،

هیچ مرد معمولـــی را قهرمان فرض نمی کند،

دیگر برای هیچ مردی، رویایی ندارند...

باید قهرمان باشی تا قهرمان ببیندت...

چهار شانه باشی، مرد باشی....

به هر چیزی دل میبندند جز قلب..!

جز عشق!!

دختر ها فقط با عشق اولـــــشان ساده هستند،

ســـــــاده ها را ســـــــاده نگـــــه دارید...

چون هیچ دختری وقتی غرورش له شود،

دیگر هرگز عاشق نمیشود...

دیگر حتی عشق خودش را هم نمی خواهد...

داستان کوتاه عشق اول دخترxعشق اولxعشق اول دخترxدختر عشق اولxداستان کوتاهxداستانکxداستان های کوتاهxداستان کوتاه عشق اولxداستان عشق اول دخترxعشق اول داستان کوتاه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۵۸ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه پسر خیانت کار


یه شب تو ماه رمضون تو شبای احیا تو امام زاده عاشق شد عاشق پسری که فکر میکرد بهترین پسر دنیاست.باهرکسی که میشناخت فرق داشت اون موقع ها سوم دبیرستان بود یه روز دلو زد به دریا رفت با دوستش یه سیم کارت خرید و به پسر پیام داد و باهاش دوست شد بعد یه مدت خودش و بهش معرفی کرد نزدیک 1 سال باهم دوست بودن ولی هیچ وقت بغیر از تلفن باهم ارتباطی نداشتن.تا اینکه نزدیک عید بود و بابای دختر گوشی دختر و پیدا میکنه و شماره پسرو میبینه و میشناسه ولی دختره کتمان میکنه و از اون شب زندگی دختره میشه جهنم هر روز عذاب و دعوا و جنگ و از درس محروم میشه از در بیرون نمیره شب تا صبش درد و گریه تو اون مدت پسره جلوی بابای دختره نمیرفت حتی تلفنشم مسدود کرده بود. تا بعد 1ماه دختره از خونه به پسره زنگ میزنه باهم حرف میزنن تا چند وقت که دختره وقتی زنگ میزنه پسره جواب نمیده چند روز پشت هم بازم جواب نمیده دختر نامید میشه و دیگه زنگ نمیزنه. میگذره دختره بعد1سال میره برای ادامه تحصیلشو ثبت نام میکنه وزندگیش عادی شده بود که اخرای شهریور پارسال دوباره یاد عشقش میوفته گوشی و برمیداره و به پسره پیام میده و دوباره رابطشون شروع میشه دختره میفهمه که پسره سربازه باهم روزای میگذرونن ولی پسر دیگه مثل سابق نبود خیلی خشک بود دختر تو دلش میگه حتما چون سربازه خستس برای اولین بار قرار میزارن همو میبینن همینجور باهم بودن تا اینکه یه روز دختره میفهمه پسره بهش خیانت کرده دنیاش خراب میشه به پسره میگه پسره دیگه با اون دختر کات میکنه دختره میبخشدش و باهم میمونن ولی پسر هر روز رفتاراش بد بود به دختر فحش میداد دعوا راه مینداخت ولی دختر کوتاه میومد چندباری قرار گذاشتن همو دیدن دیدن تا دیگه اخرا دخترا باید التماس میکرد موقع هایی که پسر از پادگان میومد بیاد ببنش.تو این همه مدت دختره فقط 2بار دسته پسره و گرفته بود ولی با همون دوبار دنیاش عوض شده بود .1سال و4ماه میشد باهم بودن بعد اون ماجرا .همیشه وقتی دعواشون میشد پسره به دختره محل نمیذاشت تا اینکه یه روز که پسره از پادگان داشت میمومد خونه دختره زنگ زد بهش گفت ببینمت پسر گفت نه حوصله ندارم دختره التماس پسره دعوا فحش دختره باز زنگ زد بازم گفت اشکال نداره قربون صدقش ولی بازم فایده نداشت پسره همش دختره خرد میکرد دختره دیگه خسته شد بود دیگه قطع کرد وقتی اومد خونه دید پسره هرچی از دهنش دراومد تلگرام براش فرستتاده دختره دیگه برید تموم کرد چندبار به پسره پیام داد ولی پسره گفت چیزی بینمون بوده مگه؟الان اون دختر مونده و درداش. داداشا توروخدا اگه کسی و دوست ندارید بخاطر تنها بودن خودتون هیچ وقت نزارید بهتون وابسته و دلبسته بشه بعضی دخترا واقعا مظلومن

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه خیانت دخترک


روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر کردند بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! کردن به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ... 

عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن .... 


پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی کردند و نشستن و گرم حرف زدن شدند پسرک تو فکر این بود که آن پسر کیست دخترک در آشپز خانه داشت وسایل پزیرایی را اماده میکرد که مادره دخترک به پسرک گفت که برود و به دخترک کمک کند. پسرک رفت پیشه دخترک و دخترک با جساتی بی حد از پسرک پرسید پسره خوشتیپه پسرک با کنجکاوی پرسید راستی این کیه .دخترک گفت نامزدمه مگه نمیدونستی ....؟



پسرک انگار دنیارا برسرش خراب کرده باشند گفت چی ؟؟؟؟کیه ؟نامزدت!!!!! 

گفت مگه قرار نبود ما...... 

دخترک بدونه جواب دادن سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت.... پسرک همان جا پاهایش سست شد و افتاد زمین همه ی رویاهایش نابود شد پسرک بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرد و با چشمانی گریان بدونه هیچ حرفی از خانه زد بیرون و رفت به همان شهری که رفته بود پسرک دنیایش نابود شده بود بعد از یک ماه کارت عروسیه عشقش رو براش فرستادن پسرک برگشت به خانه و رفت به عروسیه همه کسش .درهمان شب پسرک خود کشی کرد و ۲ماه رفت کما بعد ۲ماه پسرک به هوش امد و فقط تنها چیزی که گفت .گفت عشقم زندگیش خوبه .اخه چرا اینکارو کرد ؟و هزار و یک چرا ؟ذره ذره آب میشد

هی روزگار نامرد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه وقتی یک پسر بچه عاشق می شود

داستان کوتاه وقتی یک پسر بچه عاشق می شود


من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود.

اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!

 پیرزن همسایه چندماهی داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...

اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه...

واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و نت هارو جابجا کردم و دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو، شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیرزن جیغ میکشید و روح چایکوفسکی هم توی گور می لرزید

تنها کسی که لذت می برد من بودم، پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.

همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در و ممنون عزیزم های هرروز و صدای بد پیانو...

 تا اینکه یه روز پیرزن مُرد! فکرکنم دق کرد، بعد از اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...

یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش اما دیگه لاغر نبود! عینکی هم نبود! تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه، تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکی هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها.

از جاش بلند شد تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...!

اسمش شده بود:

« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود »

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۲۴ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه بچه فقیر را هوس عاشقی کردن خطاست

ﭘﺴﺮ ﺩﻭﯾﯿﺪ ﺳﻤﺖﮔﻮﺷﯿﺶ ﮐﻪﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﭘﺴﺮ : 

...ﺳﻼﻡ ﻋشقم

ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﻢ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍ ﺻﺪﺍﺕ

ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩَﻭﻭﻡ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮ ﺑﻤﻮﻧﯽ 


ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻭﻥِ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ :

ﺑﺒﯿﻦ ﺗﻮﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺮِ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡِ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﻣﻮﻥ ،ﺩﻭﺍﻫﺎﻣﻮﻥ ،ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥص ،تاﺻﺒﺢﭘﺸﺖِ ﮔﻮﺷﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺭﻓﺘﻨﺎﻣﻮﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ ﻭﺍﺳﻪﺯﻧﺪﮔﯽِ ﻣﺸﺘﺮﮐﻤﻮﻧﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﻭﻟﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﺣﺎﻻ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞﻭ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﮕﻪ ﻧﻮﻥِ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ !!!!


 ﭘﺴﺮ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺗﺎﺯه 18 ﺳﺎﻟﻤﻪ !


ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴتہ 18 ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﺗﺎﺯﻩ پورشه ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢﻣﯿﺮﯾﻢ ﮐﯿﺶ ﻗﺮﺍﺭِ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺷﻮ ﺑﺨﺮﻩﺑﻌﺪﺑﯿﺎﺩﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻢ ﺑﺎ ﻫﻢﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽِ ﻣﺎﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ

ﭘﺴﺮ : ﺍﻣﺎ . . ‏[ ﺑﻮﻕِ ﺍِﺷﻐﺎﻝ ‏]


 ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﺎﺯ

ﺳﯿﮕﺎﺭﺷﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺯﯾﺮِﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻼﻣﺘﯽِ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖﮐﺮﺩﻥِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ↻

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺮِ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻮ ﺑﻪﺁﺭﺯﻭﻡ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽِ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﻬﻢ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﯼﻋﺸﻖ ﻣﺎﻝ فقیرا نیس

راست میگه بچه فقیر را هوس عاشقی کردن خطاست×

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه فوق العاده غمگین جدایی

دختر:عشقم؟😢

ینی میشه منو و توام ی دختر بیاریم مثه بقیه خونواده ها بشیم سه تایی😍😋

پسر:آره خانومم چرا نشه😍میخوای همین الان سه تا شیم؟😂❣

دختر:ئه عنو ببینا😢😂من دارم جدی حف میزنم این میرینه ب احساسم😒😕

پسر:خانومم قهرنکن خو ببشید😢

دختر:قر نیسم باو😢بیا حف بزنیــم از آینده😋

پسر:چش خانومم بیا سرتو بزار رو سینم برام حرف بزن😍

دختر:میگما🤔

پسر:قیافشو نگا توله😂😍جونم عشقم بگو

دختر:میشه مام سه تایی شیم😢

پسر:از سرشب هی پرسیدیا😐منم گفتم چرا نشه خانومم😢❣

دختر:باجه پ بیا بخوابیم😢😍

پسر:😳میخواسیم حرف بزنیما

دختر:خو حرفم تموم شده😢

پسر:چیزی شده؟😕

دختر:ن آقاییم خو حفم تموم شده تو حف بزن😢😍

پسر:باشه😍یادته میگفتم ی روز میرسه اسمت میاد تو شناسنامم؟

میگفتیم هرطوری شده باید ب هم برسیم دیدی آخرشم خانوم خودم شدی؟

دختر:مگه میشه یادم نیاد بهترین روزای عمرمو😳تک تک ثانیه هاش یادمه قبلا گفته بودم ک انیشتنم🤓

پسر:اره😂انیشتن خودمی😍ببین ی روز میرسه من و تو و نی نیمون سه تایی میشیم ی خونواده خوشبخت خیلی خیلی خوشبخت تر از الان

دختر:وای🙊دخترم ندارمش ولی همینکه ازش میگی قلبم بالا پایین میشه😢😍

پسر:دخترم ن دخترمون😒دختجی باجی اونجویی نگا نکن خو عن😢بخوابیم فردا باید بری سرکار

پسر:باشه خوب بخوابی عشقم💋😍

دختر:توام خوب بخوابی😻💋


ی سال بعد...      


از سرکار میاد خونه میبینه خانومش با شکمه برجستش افتاده رو زمین بیهوش شده لباشم خشکه تندی دس میندازه زیر پاش بلندش میکنه میزارتش تو ماشین با آخرین سرعت تو راه بیمارستان هی از آیینه پشت و نگا میکنه زیر لبش میگه یا مولا جفتشونو سالم از خودت میخوام😞از بین تموم ماشینا با سرعت میرونه میرسه بیمارستان🏨میان عشقشو میبرن اتاق عمل اونم هی پشت در رژه میره نذر میکنه بغضش میترکه ی قطره اشک میاد یاد حرف عشقش میوفته گفته بود نمیخوام هیچ وقت گریه کنی دو قطره سه قطره پشته هم اشکاش بیشتر میشه در اتاق عمل باز میشه پرستار و با دخترش میبینه زیر لبش میگه خدایا شکرت🤕🙏🏻

پرستار:آقا دخترتونو ببینین میخوام ببرمش

پسر:ای جونم😍خانوم پرستار خانومم کی ب هوش میاد ببینمش

پرستار:دکترا دارن تلاششونو میکنن😔شمام دعا کنید فقط

پسر:😳ینی چی؟

پرستار:احتمالا خانومتون از ظهر دردش شرو شده بود دیر رسوندینش بیمارستان😔

پاهای پسر سست میشه میشینه رو زمین دیگه هیچی حالیش نیس یهو ی دکتر اومده بیرون گفته دستگاه شک بیارین پسر فقط نگاشون میکنه دیگه چیزی نمیشنوه عشقش زندگیش خانوم خونش مامان دخترش دیگه نیس پیشش بعد چن دقیقه دکتر میاد بیرون زانو میزنه پیشش میگه متاسفم پسرم😞غم آخرت باشه پسر فقط نگاش میکنه

اصن باورش نمیشه امروز عشقشو گذاشته زیر خاک باورش نمیشه واسه آخرین بار صورت عشقشو دیده باورش نمیشه خانومش نتونسه حتی یه بار دخترشو بغلش بگیره دلش میسوزه واسه بختشون واسه روزایی ک منتظر بودن دخترشون ب دنیا بیاد و شبشو تو بیمارستان سه تایی باهم باشن یاد اون روز میوفته ک وقتی فهمیدن دارن سه تا میشن کلی شاخه رز خریدن تو خیابونا ب آدما میدادن و میگفتن داریم مامان بابا میشیم میره تو اتاقشون لباساشو بو میکشه گریه میکنه داد میزنه مشت میزنه یهو صدایه گریه بچشو میشنوه بچه ای ک تولدش و روز مرگ مادرش تو ی روزه میره بغلش میکنه سرشو میبوسه میگه اسم مادرت مبارکت دختر


جدایی
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ فازخونه

داستان کوتاه پدر خیانت کار

چند روز پیش تولـد ١٨ سـالگیش بود.....

دختـرمو میگم :)

تـو روز تـولدش یه غـم عجیبى توى چـشاش بود

وقـتى ازش پرسیدم، فقط ازم خواست که از اتاقش برم

پشت در پا به پاش گریه کردم

باورم نمیشد که دختر من براى احساسش اشک بریزه :)

* یاد وقتى افتادم که گریه میکردى و میگفتم اشکه تمساحه :) باورت نکردم *

داشتم اتاقشو تمیز میکردم که از زیر تختش سیگار پیدا کردم :)

تمام بدنم ریخت... دختر من؟؟

* یاد وقتى افتادم که گفتى بخاطرم سیگارى شدى و ... من خندیدم فقط... باورت نکردم *

در اتاقشو باز کرد و با سرعت تمام امد تلفونو برداشت و بعد از ٤٠ ثانیه کوبید زمین رفت تو اتاق و عربده زد بردار لعنتى...

با عربده هاش توى قلبم سـم ترشح میشد

* یاد وقتى افتادم که حوصله تو رو نداشتم... قهراى بیخودم سرکار بودم... دلم عجیب شور زد

به ٢٠ دقیقه هم نکشید که از بیمارستان زنگ زدن

آخ... دخترم :)

بعدها فهمیدم دخترم عشقشو با کس دیگه دیده...

از اون روز فقط با قرصاى آرام بخش داره زندگى میکنه

جلـوم پَرپَر شد :)

و من فقط یاد خیانتم به تو میوفتم

بعد از این همه سال یعنى منو نبخشیدى؟

باید تاوانشو دخترم میداد؟

تاوان بدى دادم!!!

براى یه پدر چه عذابى بیشتر از این که بچش جلوش له بشه؟

کاش حداقل الان ببخشتم...

من فقط میخوام دخترم به زندگیه عادیش برگرده

!! کـاش با عـشــق هم بد تا نکـنیم !!

🌍 زمین بد جورى گرده

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۱ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه غمگین عشقم داداشم شد.!

عشقـــــم😓

-هوم😒

میشـہ نری بمونی پیشم؟؟😔😭

-ن ببخشید بخدا واسه خودت میگم👉

پس فقط جای یہ داداش باهام باش..باشہ؟؟😭

-هه باشه😒

فقط یچیزی😖

-زود بگو کار دارم اجی🚶

هیچ وقت بهم نگو اجی 😭💔

یہ ماه بعد..

آجی؟؟

جونم 

-میخام یکیو بت معرفی کنم

کیو!؟؟

-با یہ دخترے دوس شدم خیلے دختر خوبیه بهش گفتم ی اجی دارم خیلی خوبه میخام باهم اشنا شید

(مگہ من بد بودم)اهان مبارکه باش شب میام ک باهم بحرفیم اشنا شیم

-منتظرمااا..بای

بای

1هفته بعدش..

-اجے😭

جونم (بهش گفته بودم نگو اجی)

-رفت زندگیممم رفت حالم خیلے بده😭😭

الهی بمیرم گریه نکن من طاقت گریه هاتو ندارم😰💔میخای برم باهاش حرف بزنم برگردهـ😭؟؟

-برمیگرده؟؟😞

اره شاید برگشت💔😖

-مرسے اجی ی دنیا ممنون

1سال بعد..

-سلآام اجی خوبی؟؟

(مگ میتونم خوب باشم😭)اره مرسی تو خوبی

-فداتشم مرسی یہ خبر خوش برات دارم 

چے؟؟

-داداشت داره داماد میشہ😌😝

(عشقم داره داماد میشه واییی خدا انصافت کجا رفته)با صدای لرزون میگم مبارکه 😭😭💔

-باید واسه عروسیم بیایا..اخر هفتس

نہ اخر هفتہ جایی کار دارم نمیتونم😭

-نہ دیگہ نشد یعنے نمیخای بیای داداشتو تو لباس دومادی ببینی

بااشه میام ادرسو برام بده😭😭 -کردم

تو دنیا فعلا بای.

قط کردم گوشیو خدآآ چیکار کنم عشقم داره داماد میشه من برم عشقمو کنار عشقش تو لباس دامادی ببینم کہ چے بشہ 

شب عروسے...

-سلام اجی خوش اومدی 

مرسے رفتم بالا چقد عشقش خوشگل بود وای

چطوری جلوی اشکامو بگیرم😭😭

یہ خانومی اومد کنارم نشست اتفاقی افتاده دخترم؟؟

نه😭چشمام یکم میسوزه...

باشہ حالا پاشو واسه دخترم یکم برقص..

تنها دخترم امشب عروس شده..

بزور بلندم کرد ک برقصم

(خیلے سخته بری عروسی عشقت برقصے)

ساعت12بود همه رفتن سوار ماشینا شدن

 واسه اینکه دنبال عروس و داماد بریم..

هییی خدا متنفرم از دنیات چی میشد اگہ من جاے اون دختر بودم

 حتے واسہ یہ دقہ😭😭سوار ماشین شدم هی بوق بوق بوق وای دارم فقط اشک.میریزم 😭💔

عشق من نفسممم زندگیم واسه همیشه شده ماله یکی دیگہ 😭

برگشتم رفتم خونه با هیچکسم خدافظی نکردم

فقط یہ پیام دادم بہش گفتم خدافظ واسه همیشہ

 پنجشنبها به یادم باشـ..

دیگہ همون یہ تیغ بودو ی جیغــــــــــ اخـــــر و پایانـ منـ😭فقط کسے سر خاکم گریہ نکنه

حتی عشقم زندگیم گریہ داشت کہ همہ خندیدن😭

عشقم یادته چقدر میخاسمت یموقع گریه نکنیا

 بخدا طاقت ریختن اشکاتو ندارم داغون میشم

 تو ک خودت بهتر میدونی چقدر میخامت..

خدآاا تو تمومش نکردی ولے من تمومش کردم

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ فازخونه

داستان کوتاه استاد و ساعت دخترانه اش

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﯿﺒﺴﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ!!!

ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ،ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ!


ﺩﻟﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺷﺨﺺ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮ ﻋﺪﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﺤﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ!
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﯿﮑﻨﺪ...
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﻨﺪ !
ﭘﺲ ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﺽ ﭘﻮﺯﺵ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ.
ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﯿﻢ .
ﻭﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍﮐﻪ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﻋﯿﺒﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻴﺪﺍﺭﻧﺪ.

ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ !
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ فازخونه

داستان کوتاه غمگین ارام بخش


رسوندمش دم خونه !.. صداش زدم 

با همون قیافه شیطون و مهربون گفت : جوووون

گفتم بوس بده 

لبشو آروم گذاشت رو لبم و بعد چند ثانیه تندى تمومش کرد 

بعد مثل همیشه سرشو آورد پایین و گفت بوسم کن تا برم که الان صداى بابام در میاد ... سرشو بوسیدم و پیاده شد 

نمیخواستم از در خونشون برم .. ماشینو خاموش کردم !

سیگار رو روشن کردم !.. سیگار دوم رو روشن کردم !

واى یادم رفت کادوش رو بدم .... بهش زنگ میزنم بیاد پایین 

میخنده... نمیدونم به چه بهونه اى میخواد بیاد .

میاد ! میدونم از بوى سیگار بدش میاد ، سیگار تازه روشن شدم رو پرت میکنم ! .. شال سرش نیست ... غر میزنم !

مگه نگفتم اینجورى نباید برى بیرون ؟ .. میخنده میگه حسوددد ... کادوشو میگیره ، باز تندى بوسم میکنه و باز به همون تندى میره ... نمیخوام از اینجا برم ... سیگار سوم رو روشن میکنم ! ... بوى عطرش تو ماشینه... بخدا بوى عطرش میاد ! .. داد میزنم ... بخدا بوى عطرش میاد !

صداى زن سفید پوش میاد ... -اروم باش پسر جوون !

برات ارام بخش زده بودم ، کابوس دیدى؟

- من چرا اینجام ؟

+سرعتت زیاد بود ماشین چپ کرده ، خوبى الان ؟ درد ندارى؟

درد رو نمیدونم اما اونو ندارم 

الان یه ساله تو اون کوچه سیگار میکشم ! 

هنوز بوى عطرش تو ماشین میاد ...

...... .......

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۳۵ ب.ظ فازخونه

قسمت دوم داستان کوتاه دختر خیانت کار


پسر: هـِِّــه (گریه)

دختر: وا میگی چی شده یا نه

پسر: هیچی نگو ساکت شو هیچی نمیخوام بشنوم

دختر: میگم چی شده اینکارا یعنی چی اصن علی کیه 

پسر: علی رفیق صمیمیه

دختر: اه

پسر: چی؟

دختر: هیچی 

پسر: بازم نمیشناسیش؟

دختر: ببخشید بهت نگفتم عشقم 

پسر: چیو ؟

دختر: من انروز در گیت دانشگاه منتظر ماشین بودم 

پسر: خب

دختر: یهو علی امد گفت اجی برسونمت منم دیدم دوست توعه قبول کردم

پسر: .... 

دختر: بخدا راس میگم

پسر: .....

دختر: چیه خب بخدا همین بود ک گفتم

پسر: پس چرا گفتی نمیشناسیش؟

دختر: اخه اصن یادم نبود بگم اما تو از کجا میدونستی ؟

پسر: چیو

دختر: اینکه منو رسوند تا خونه رو دیگ

پسر: ....

دختر: اون بهت گفت؟ اگه گفت دیه چی بهت گفت؟

پسر: میخوای بدونی

دختر: اره

پسر: اون چیزی بهم نگفت

دختر: یعنی چی

پسر: یعنی چی نداره اونروز من امده بودم در دانشگاه دنبالت

دختر: .... (.....)

پسر: ک دیدم سوار ماشینش شدی

دختر: دیدی دروغ نگفتم (یا خدا دیگ کشش نده)

پسر: بعد تعقبتون کردم 

دختر: ... (یا خدا نکنه فهمیده)

پسر: ک دیدم رفتی سمت پارک نرگس

دختر: ن بخدا اشتباه میکنی (قسم های دروغ)

پسر: ساکت هیچی نگو (با فریاد بلند)

پسر: دیدم قهوه گرفت رفتین سر صندلی دو نفره نشستین

پسر: اگه دوستم بود چرا دستتو انداختی گردنش

پسر: بهم بگو اگه دوستم بود چرا عکسات تو گوشیشه

پسر: بهم بگو چرا عکس تو رو اورد نشونم داد بهم گفت داداش نظرت در مورد عشقم چیه

پسر: امشب شب اخرمه همه چیزو اماده کردمه فکرامو هم کردمه

دختر: اشکان

پسر: هیچی نگو ناهید

دختر: ترخدا بخدا غلط کردم گوه خوردم

پسر: بسه خفه شو بسه هرچقدر باحام بازی کردی

دختر: بخدا غلط کردم تو رو خدا بخدا دست بزاری ب اشکانم من میدونم تو ها

پسر: خداحافظ

دختر: اشکانم عشقممممم

پسر: ی داد بلند ااااااااه

دختر: اشکان

دختر: اشکان نترسونم تو رو قران

دختر: غلط کردم تو رو قران گوه خوردم ی چیزی بگو

پسر: جیغ مامانش و خواهرش

دختر: یا خدا و گوشیو قطع کرد

لباساشو میپوشه زنگ میزنه آژانس میره در خونه اشکان 

میبنه همه همسایه ها جمع شدنه امبلانسو ....

میره سمت اتاق اشکان میبینه همه بالا سر اشکانن علی هم بالا سرشه 

دکتر دست اشکانو ول میکنه 

و میگه 

متاسفم غم اخرتون باشه

ناحید جیغ بلد یهو مادر اشکان خواهراشو همه جیغ میزنن شده بود اونجا مثه...

علی ک ناحیدو دید خیلی جا خورد

و نگاه کرد ب نامه ایی ک پیش علی افتاده

با گریه بلندش کرد و بازش کرد

نوشته بود این نامه رو ناحید فقط بخونه

علی نامه رو با گریه داد به ناحید 

ناحید بازش کرد نوشته بود

نویسنده: وبلاگ فازخونه

برای خواندن قسمت اول کلیک کنید

قسمت سوم داستان فردا شب

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ فازخونه

داستان کوتاه دختر خیانت کار قسمت اول

دختر: عشقم

پسر: جونم

دختر: خیلی دوستت دارما !

پسر: منم دوستت دارم 

دختر: من خیلی خیلی دوستت دارم!

پسر: خب منم خیلی دوستت دارم

دختر: میگم عشقم؟

پسر: جونم بوگو

دختر: میتونی ی شارژ بفرستی برام الان جاییم نمیتونم بگیرم

پسر: به یه شرط یه سوال میپرسم راسشو بگی

دختر: باشه قبول

پسر: شارژ تو جیبیم دارم وارد کن 

دختر: بگو بنویسم بعد ک قطع کردیم واردش میکنم

پسر: باش وارد کن ×141×6630...#

دختر: مرسی اقایی جبران میکنم. حالا بپرس سوالتو

پسر: تو علی رو میشناسی

دختر: باید بشناسم؟

پسر: قرار شد هر سوالی پرسیدم راستشو بگی

دختر: خب این چ سوالیه معلومه ک نمیشناسم علی کیه؟

پسر: ی پسر قد بلنده چهارشونه چشاش قویی

دختر: اصن تو ذهنمم ندیدم همچین پسریو و نمیشناسمش هم

پسر: بگو جون من

دختر: جون تو

پسر: ...

دختر: چیزی شده عشقم کسی چیزی گفته؟

برای خواندن قسمت دوم کلیک کنید

هم اکنون تماشای قسمت دوم دختر خیانت کاردر دسترس است

نویسنده : وبلاگ فاز خونه


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۵۳ ق.ظ فازخونه

داستان زیبا

بخون خیلی قشنگہ


دختر:سلام 

پسر:سلام عشقم خوبـی؟

دختر:نہ

 پسر:چرا عشقم کی اذیتت کردھ...

دختر:هیچی ولش کن 

پسر:بگو ببینم چی شدھ؟

دختر:بہ پسره بعد مدرسه میاد اذیتم میکنہ

پسر:چی؟؟؟؟؟؟فردا درستش میکنم



فردای اونروز پسر رفت در مدرسه عشقشو وقتی تعطیل شدن دید دوتا پسر افتادن دنبال عشقشو همش پشت سرش تیکه میندازن عشقش.

یه لحظه خون جلو چشمشو گرفتو رفت پسرارو برد تو کوچه و انقد عصبانی بود ک نفهمید چیشد و تا به خودش اومد دید پسره تو کوچه پهن شده و خون اطرافش جمع شده تازه فهمید ک چ غلطی کرده و پسررو با چاقو کشته بود 

وقتی فرستادنش زندان فقط منتظر این بود ک عشقش بیاد ملاقاتش ولی ماه ها و سال ها گذشت و عشقش رو ندید.

یه روز صبح وقتی از خواب بلند شد دید چند تا سرباز بالای سرش ایستادن .پسر فهمید ک میخوان اعدامش کنن.

وقتی اونروز پسر رو وارد انفرادی کردن گفت میشه یه کار برام انجام بدین؟

سرباز گفت چیه؟

پسر:فردا ک خواستید اعدامم کنید به عشقم بگید بیاد لحظه مرگمو تماشا کنه

پسر اونشب تا صبح ب هیچ چیز بجز صورت زیبای عشقش فکر نمیکرد.

ساعت پنج صبح:

پسر رو وقتی وارد حیاط زندان کردن پسر یهو رنگش عوض شد...

سر جاش ایستادو اشک از چشماش سرازیر شد


 وقتی کہ دید عشقش دستش تو دستای یہ نفر دیگستو اومدن تماشای اعدام پسر...😔

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ب.ظ فازخونه

دیشب رفیقمو دیدم...


💔دیشب رفیقمو دیدم:🤗

+گفتم چرا اینقد داغون شدی 😶

-لبخند زد😁

+گفتم یه رول بکشیم؟ 🚬

-سرشو تکون داد ☠

+کام اولو که زدم رولو دادم بهش گفتم حالا بگو چت شد ؟🤓

- سه کام سنگین کشید ، آروم زیره لب گفت بد شیکستم...😔

+گفتم رفیق ، تو اینجوری نبودی کی اینقدر داغونت کرده ؟🙁

- از جیبش یه گردنبند در آورد چشاش سرخ شد گفت: اینو واس تولد عشقم خریده بودم ، بهم پسش داد گفت میخواد ازدواج کنه ، رفت...💔

حتی اجازه نداد باهاش خداحافظی کنم.😭

+چشام سرخ شد ، صدام لرزید گفتم مشتی واسش آرزو خوشبختی کن ، شاید قسمت هم نبودین.😓

- یه لبخند بهم زد ، گفت یه رول دیگه بچاق بکشیم....😯

+ گفتم پسر ، تو مگه همون بچه مثبته نبودی که سرش تو کارو زندگیه خودش بود ، آخه باهات چیکار کردن....؟!؟😪

- چشاش پر اشک شد گفت بودم ، دیگه نیستم ، فقط اینجوری میتونم کمتر بهش فکر کنم...😞

+ اشک از چشام آویزون شد یکم نگاش کردم بهش گفتم ، تو چقدر شبیه منی...🤔😢  

به خودم که اومدم دیدم جلو آینه واستادم ، دارم با خودم حرف میزنم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ق.ظ فازخونه

چت دختر پسر

پسر: عزیزم مادرم صدام می کنه برم ببینم چی کار داره 😊

دختر: باشه سلام برسون 😉

پسر: چشم 😉

دختر: زود میای؟😊 

پسر: آره داره داد میزنه فکر کنم واجب باشه😘 

دختر: نگران شدم یعنی چی شده؟😐

پسر: بزار برم نگاه کنم بیام بهت بگم😕 

دختر: باشه می خوای بیام اونجا؟😉

پسر: نه بیای که مادرم جرم میذاره 😐

دختر: چه طرز حرف زدنه؟😳

پسر: عزیزم مادرم داره جیغ میزنه 😩

دختر: بهونه مادرتُ نگیر وقتی بد دهنی می کنی😔 

پسر: فکر کنم خونمون آتیش گرفته دود تو اتاق پر شده😔 

دختر: می خوای زنگ بزنم به آتش نشانی؟😉

پسر: نه همین که بزاری برم کمک مادرم حل میشه مشکل😕 

دختر: همش می خوای از دستم فرار کنی😐 

پسر: نه عزیزم جدی خونمون آتیش گرفته😩 

دختر: من مهم ترم یا آتیش؟😳 

پسر: معلومه که تو این چه حرفیه😕

دختر: باشه پس برو 😘

پسر: مرسی عزیزم 😍

دختر: مواظب خودت باش😉

پسر: چشم😐 

دختر: برگشتی بهم خبر بده😉

پسر: اوکی😕 

دختر: نگران شدم زود بیا 😉

پسر: باشه😳 

دختر: اگه کمکی خواستید بگو😉 

پسر: وای بس کن😠 

دختر: چه طرز حرف زدنه؟ میدونستم از اولم دوسم نداری😒

پسر: مادرم تو آتیش سوخت مُرد 😡

دختر: شوخی نکن😳 

پسر: بس کن دیگه پیام نده😔 

دختر: چیه بهتر از منُ پیدا کردی ؟😔

پسر: چی میگی ؟ دارم میگم مادرم مُرد😡 

دختر: خب مرگ حقه این چه ربطی به رابطه ما داره ؟😒

پسر: خفه شو 😡

دختر: میدونستم دوسم نداری😔

پسر: لباسم آتیش گرفته نمی تونم از خونه بیرون برم همه جا آتیش گرفته و ستون خونه افتاده😠 

دختر: ستونارو بزن اونور برو بیرون بعدش بهم اس بده نگران شدم 😐

پسر: دارم میسوزم 😩

دختر: از عشق من ؟ 😉 

پسر: —---—

دختر: چرا جواب نمیدی؟😳

پسر: —---—

دختر: شارژ تموم کردی ؟😠

پسر: —---—

دختر: دیگه دوسم نداری؟😔

پسر: —---—

دختر: دیگه از دستت خسته شدم ، نمی خواستم بهت بگم ولی خواستگار دارم اگه جواب ندی جواب مثبت بهش میدم 😡

پسر: —---—

دختر: شوخی کردم خواستگار ندارم جواب بده 😉

پسر: —----

دختر: باشه خودت خواستی . بای 😐😂😂

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۴۸ ب.ظ فازخونه

پسر 18 ساله ام با دختران جوان چه کار می کند؟

23 ام مهرماه زنی 42 ساله با حالتی نگران به یکی از مراکز پلیس مراجعه کرد و میگفت که پسر 18 ساله اش هر روز بعد از مدرسه با دختران جوانی زیبا به خانه می آید و پس از وارد شدن به خانه با آن دختران به اتاق خوابش میرود و دختران شروع به فریاد زدن میکنند و پسرم بعد از نیم ساعت تنها از اتاق خواب بیرون می آید در حالی که اثری از آن دختران نیس... 


با شنیدن اظهارات این زن با رضایت پدر و مادر این پسر 18 ساله دوربینی در اتاق خواب او نصب شد تا واقعیت ثبت شود.روز اول پسر با دختری جوان و زیبا وارد اتاق خوابش شد و همه چیز کاملا عادی بود تا اینکه در ساعت ۲:۱۵ دقیقه اتفاقی فوق العاده عجیب رخ داد پسر مخفیانه چند قرص درونه لیوان شربت انداخت و اگر دختران با میل خود نمیخوردند به تهدید وادار به خوردن شربت میشدند و پس از بیهوش شدن آن ها جسدشان را درونه کمد اتاقش پنهان می کند و در زمان مناسب از منزل خارج می کند ...

با پیگیری های پلیس و دستگیری پسر مشخص شد پسر عاشق دختره زیبارویی بوده است که به او خیانت کرده است و اکنون پسر دارای اختلالات عصبی شده است و به همین روش 3 دختر را به قتل رسانده است .⛔️

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ق.ظ فازخونه

داستان غمگین گریه هر روز من

لباساشو پوشید و برای اخرین بارخودشو تو آیینه ی قدیه اتاقش برانداز کرد، ...

مثل همیشه زیبا شده بود!

ازخونه زد بیرون...

احساس میکرد به هوای آزاد نیاز داره...

هوا کمی سرد بود،...

آروم آروم قدم برمیداشت،

پاییز بود و هوا سخت دلگیر.

قطره های بارون بی مهابا روی صورتش می چکید.

به پاییز سال گذشته فکر میکرد...

چقدر دیدنی و زیبا بود!

تواین هوای دلگیرچقدر آروم بود 

و

بی هیچ ترسی صدای خِش خِشه برگ های پاییزی رو با هرقدمش به بازی میگرفت...

تویه رویاهاش غرق شده بود!

انگار پاییزِ سال گذشته اصلا پاییز نبود!!!

انگار پاییز سال گذشته کسی جای خالیه دست هاشو پرکرده بود و صادقانه قول ماندن داده بود...

با صدای رهگذری رشته افکارش پاره شد.

+خانم مگه نمیبینی؟

نگاهی اجمالی بهش انداخت و سرخورده به راهش ادامه داد و توی دلش می گفت:

آره یک سالی هست که دیگه نمیبینم...

نمیبینم که رفتی،..

ولی هنوز منتظرم!

اشک از چشم هاش جاری شد،

انگارتوی این هوای پاییزی خاطراتی رو گم کرده بود...

به راهش ادامه داد،...

چند قدم نگذشته بود که دوباره ایستاد و اینبار غمناک تر از قبل..

و با حسرت به نیمکتی که آن طرف تر بود خیره شد.

نیمکتی که پُر بود از خاطرات 

و

قول و قرار های آینده!!!

به اون روزها فکرکرد...

به روزهایی که اون نیمکت شاهد تمام عاشقانه هایش بود.

به روزهایی که روی اون نیمکت می نشستن و از اینده ای می گفتند که محال شد...

خدای من این شهر پر از منو خاطراتمه!!!

چه تلخ بود،...

ریزو درشت این شهر شاهد تنهاییش بودن و اگر چاره ای بود تا جان داشتند به حالش می گریستند.

فکر میکرد اگه قدمی دیگر برداره در تمام خاطرات این شهر گم میشه..

راستشواگه بخوای کمی میترسید!!!

از روی ناچاری سوار تاکسی ای شد.

اینبار فقط میخواست بره...

دیگه هوای آزادو نمیخواست...

دیگه این شهرو خاطراتشو نمیخواست...

ماشین راه افتاد....صدای احسان خواجه امیری این بار تو فضا پخش شد...

(بـعد تو هوای هرروزِ من غریبیه حاله پاییزو داره)

آخ لعنتی...

چقدر اون لحظه احساس کرد این شهر و آدماش نچسب ترین چیزِ ممکن اند.

انگار اون روز همه دست به دست هم دادن تا اونو از پا درارن.

حالش از تمام آدم ها بهم میخورد...

زد زیر گریه...

اینبار بدون هیچ ترسی به هق هق افتاد...

راننده با تعجب نگاهی بهش انداخت!

+خانم حالتون خوبه؟؟؟

چیزی برای گفتن نداشت...

ازش خواست تا ماشینو نگه داره.

با کوله باری از غم پیاده شد!

و این بار خودشو به دست این هوای دلگیر سپرد،...

آروم وقتی قدم برمیداشت زمزمه کرد...


 

گریه ی هر روز من از روی دیونگی نیست...

باشه بد بودم اما حقم این زندگی نیست...


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۷ ق.ظ فازخونه

داستان کوتاه مامان بابا

مامان باباها هیچوقت نمیتونن بچه هاشون‌ رو درک‌ کنن:)

هیچوقت...

میدونی برای چی؟

برای این که اونا نسلشون با بچه هاشون فرق میکنه..

وقتی اونا همسنِ بچه هاشون بودن کجا دنیا انقدر بی رحم بود؟

کجا آدما انقد بد بودن؟

اونا یه زندگیه صاف و ساده و‌بی ریا داشتن...

نه‌ مثلِ بچه هاشون که از ده تا آدمای دور و برشون حداقل ۸ تاش فِیکن:)

اونا تهِ غصه شون نداشتنِ تلویزیون بود و یا شایدم پوشیدنِ لباسای کهنه ی خواهر و برادر بزرگ ترشون که حالا اندازه ی اونا بود و اونا دوسش نداشتن!

شایدم یه غصه های خیلی خیلی پیشِ پا افتاده تر...

اما الان دردای بچه هاشون چیه؟

دردای ماها چیه؟!

اونا هیچوقت نمیتونن درک کنن تو نوجوونی پیر شدن یعنی چی؟!

هیچوقت نمیتونن درک کنن غمایی که ماها داریم غصه هایی که ماها میخوریم...

میدونی هر چی زمان میگذره بچه هایی که به دنیا میان باهوش تر میشن،فهمشون از این دنیا بیشتر میشه!

اونا اون زمان شاید غصه زیاد داشتن ولی نمیفهمیدن!

ولی ماها میفهمیم دورو برمون چه خبره:)

و اونا شاید هیچ درکی از محیط اطرافشون نداشتن:)

واسه همینه اونا نمیتونن درک کنن چرا ماها هندزفری میکنیم گوشمون و با صدای بلند آهنگ‌ گوش میدیم و این کار برای اونا سرسام آور ترین کارِ دنیاس!نه؟اونا بدشون میاد ولی ماها آروم میشیم باهاش!

چون ماها وقتی این هندزفری رو میذاریم تو گوشمون شاید برای چند دقیقه دردامون فراموش شه!!!

شاید برای چند دقیقه از این دنیای بی رحمی که توشیم از این زندگیِ لجنی که توش دست و پا میزنیم دور شیم!

ماها از زندگی و بی رحمیاش پناه میبریم به آهنگ!:)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه دخترک شانزده ساله

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

برای ادامه داستان ب ادامه مطلب مراجعه کنید

 

ادامه مطلب ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۲۹ ب.ظ فازخونه

داستان کوتاه من دیگ عشق تو نیستم

دختر: سلام خوبی؟


پسر: صدا عشقمو بشنوم و بد باشم؟ 😉

 خعلییی خوبم...تو چطوری؟


دختر: منم خوبم...ببین من دارم از زندگیت میرم بیرون واسه همیشه....


پسر: سرکارم گذاشتی باز؟ 😃 جون عشقت اذیتم نکن....سرکارم،خیلی هم خستم...عشقمم نیست ماساژم بده یه خورده....


دختر: جدی میگم.


پسر: بسه دیگه...خب کجایی..چیکارا میکنی؟


دختر: من عاشقت نبودم...عشقم بهت دروغ بود.عاشقت نبودم....دیگه نه زنگ بزن نه اس بده.....


پسر: باورم نمیشه.

ادامه داستان در ادامه مطلب😔

ادامه مطلب ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ق.ظ فازخونه
کانال تلگرام
آپارات
ارسال ایمیل
اینستاگرام
توییتر
فیس بوک