فاز خونه

دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه , داستان های کوتاه , عکس نوشته های غمگین , و دلوشته های احساسی

فاز خونه

دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه , داستان های کوتاه , عکس نوشته های غمگین , و دلوشته های احساسی

فاز خونه


دانلود رمان عاشقانه ,دانلود آهنگ های ایرانی 96, ,دانلود موزیک با لینک مستقیم , رمان پلیسی کل کلی ,دانلود رمان آیفون , رمان گوشی ,عکس بازیگران, ,رمان برای موبایل اندروید apk,نودهشتیا ,کتاب با فرمت pdf ,جوک خنده دار تلگرام , اس ام اس عاشقانه تولد

آخرین نظرات
  • ۱ تیر ۹۶، ۱۵:۳۴ - سام نجفی نیا
    ++

رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا

رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا

نام رمان : رمان خانه سیاه است

به قلم : هدی بهرامی نیا

امتیاز : ۴ از ۵

تعداد صفحات : ۱۹۴

حجم رمان : ۳.۲۲ مگابایت پی دی اف , ۰.۸۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱۹۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
در گوشه های این دنیا منزوی شده ایم …
در گوشه های این کره ی کوچک پر آدم ، دریایی از نور نشانمان بدهید …
این خانه سیاه است …

داستان از نقطه اوج شروع میشه که یک زندگی بهم میریزه و خانه ای خاموش و سیاه میشه…
به مرور و با گذشت زمان مشخص میشه که چه اتفاقی در گذشته افتاده و چه اتفاقاتی در آینده خواهد افتاد…
شخصیت بی نام و نشانی سعی در روشن کردن ابهامات یه پرونده ی جنایی داره و بدون اینکه خودش بخواد خودش جزئی از این ابهامات میشه …

پایان خوش


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا با فرمت pdf
دانلود رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا با فرمت apk
دانلود رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا با فرمت epub
دانلود رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا با فرمت java


صفحه ی اول رمان:

دلم شدیدا یه فکر تازه می خواد…
یه سری حرف رو کاغذ آوردن که دچار خط خوردگی نشن…
یه سری نقطه بدخیم، یه نوستالژی پر خاطره برای نوشتن…
یه چیزی باشه که فقط باشه و نشه شوتش کرد تو سطل زباله…
یه چیزی باشه که نشه ازش گذشت و دورش انداخت… دلم اینجوری می خواد… سراغش داری؟
اینکه بلند می شم… و کنار پنجره می ایستم… اینکه سرما و سوز و کبودی هست…
اینکه جمله هام تموم دستورای نگارشی رو شکسته… می خوام. می خوام… خط نخورم…
می خوام درد نخورم… سرما که هست… چه بیرون…
چه توی چشمام. شیشه چشمام بخار نفساتو کم داره…

من به همون دید تار هم قانع می شم به خدا… کبودم…
مثل آسمون قبل برف، مثل هجوم افسار گسیخته ی تو، مثل همه ضربه های روی تنم…
سوز میزنه… سوز سرما… سوز قلبم. سوز تموم دردای توی جسم و روحم…
سوز قلبم از داغی که روی قلبم گذاشتی…
تحمل منو اینجور امتحان نکن لعنتی… کم میارم… می شکنم… بفهم… ظرفیتم سرریزه.

رمان خانه سیاه است از هدی بهرامی نیا



معرفی کتاب شیوه ی عاشقی

معرفی کتاب شیوه عاشقی

کتابی رو که امروز قراره بهتون معرفی کنم کتابی است از اندرو هاروی به نام شیوه ی عاشقی که کار ترجمه ی اون توسط فیروزان زهادی انجام گرفته.
انتشارات هیرمند هم چاپ این کتاب رو به عهده گرفته.

جناب مولوی شاعر بزرگ ایرانیه که عشق ,عرفان و اخلاق که در اشعارش موج میزنه
شاید همین ویژگی سبب شده که در طی قرن ها بسیاری از افراد به خوندن آثارش علاقه نشون دادن
نه تنها فارسی زبان ها که مردم کشورهای دیگه هم ترجمه ی شعرهای مولوی رو میخونند و در مورد آثارش تحقیق میکنند.

شیوه ی عاشقی کتابی است از اندرو هاروی مولوی پژوه انگلیسی که چند اثر درباره ی جناب مولوی و آثار او نوشته.

به نظر میرسه که کتاب شیوه ی عاشقی اولین کتابی باشه که از هاروی به زبان فارسی ترجمه شده

متن اصلی این کتاب اولین بار در سال ۱۹۹۴ منتشر شده و بعد از اون چند بار تجدید چاپ شده
کتاب شیوه ی عاشقی در تعریف و تمجید از جناب مولوی و متن سخنرانی های نویسنده درباره ی مولویه
که نویسنده اون رو سر و سامون داده و بخش هایی به اون اضافه کرده تا به شکل کنونی بعد از ترجمه پیش روی خواننده ی ایرانی قرار بگیره

کتاب شیوه ی عاشقی نوشته اندرو هاروی , ده فصل داره
فصل هایی مثل سفری در راه عشق , بهای عبودیت , فرو پژمردن و شکفتن , صدای سکوت , بهار سرمدی , انسان کامل , هنگامه ی آخرزمان و شکوه
, طفل حق , پیروزی در مرگ و عاشقانه , همچون عشق و به خاطر عشق.
اندرو در بخشی از کتاب شیوه ی عاشقی به سبک کتاب های کهن عرفانی از رویای خودش سخن میگه و مینویسه:
” در خواب پیرمردی را دیدم که در مسجدی خالی از مردم , و روشن از پرتو آفتاب نشسته بود
من از او پرسیدم چگونه میتوانم از مولوی در آمریکای عصر جدید حرف بزنم


پیر مرد لبخندی زد و گفت : عاشقانه و موشکافانه , مستانه و در نهایت هوشیاری
جهان ما سرد و افسرده س قلوب ما سرد و افسرده س اذهان سرد و افسرده س.

تلاش و کاری که مولوی در قلمرو زبان میکند این است که در نهایت ظرافت آن نور و گرما و شور مستی خدا آگاهی
که اطراف ما احاطه کرده و در عمق همه ی ذرات هستی میجوشد و میخروشد را به ما میفهماند,

اما سردی منیت ما سردی اذهان ما و سردی دل و جان ما سد راه ما میشود و نمیگذارد به آن دست پیدا کنیم یا
در هر لحظه ی عمر طعم دلنشین آن را بچشیم و به واقعیتی ملموس بدل کنیم.
برگی از کتاب شیوه عاشقی نوشته ی اندرو هاروی و ترجمه ی فیروزان زهادی

معرفی کتاب شیوه عاشقی


رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی

رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی

نام رمان : رمان اوکسی توسین

به قلم : شیرین سعادتی

امتیاز : ۲ از ۵

تعداد صفحات : ۵۲۵

حجم رمان : ۶.۹۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۳۸۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
زمانی همه چیز من بودم،فقط من…
اما یک روز تو آمدی و من ندانستم کی،تو همه شدی!؟…
روایت عاشقانه ای پر شیطنت میانه اشک و لبخند‌..


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی با فرمت pdf
دانلود رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی با فرمت apk
دانلود رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی با فرمت epub
دانلود رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

دنده رو عوض کردم و پام رو محکم تر روی پدال فشردم.
با بالا رفتن سرعتم، صدای ماشین هم بیشتر می شد.
فرمون رو تو دستام گرفته بودم و با لبخند خاصی منتظر پیچ بودم.
باد تو ماشین نمی پیچید و صداها کیپ بود.
روندنش درست مثل پرواز کردن بود.
با رسیدن به پیچ، با قدرت فرمون رو پیچوندم. ماشین بدون هیچ لغزشی دور خورد و مسیری که رفته بودم از سر گرفته شد.
هیجان زده از اتفاق چند لحظه پیش دستام رو بالا بردم و با جیغ گفتم: هــوهــو… اینـــه.
سرخوش قهقه ای زدم.

ای ول… دم سازنده این عروسک گرم، کارشون حرف نداره.
قیافه خبیثی به خودم گرفتم.
حالا وقتشه ترمزش رو امتحان کنم.
پام رو روی گاز بیشتر فشردم.
نرم و گرم که هست… اوم… شاید برای مسابقه بعدی برش داشتم.
فقط نمی دونم چرا هر ماشین جدیدی میارن، میدن به من امتحان کنم؟
والا… مگه من جونم رو از سر راه پیدا کردم؟… یا قصد مُردن دارم زبونم لال.
هی چی بگم والا… مظلوم گیر آوردن دیگه.

صدای درونم: چقدر فک می زنی دختر؟
قیافه ام لوچ شد. باشه بابا… اینم روش.
بعد از رد کردن افکارم، به طرز ناگهانی پام رو کوبوندم رو ترمز.
با این حرکتم یهو پرت شدم جلو و چشمام گرد شد. اما به سختی خودم رو کنترل کردم.
دمت گرم بابا… میخ ترمزه که.
نه خوشم اومد.
حتما الان دود از لاستیکا بلند شده.

از فکرم خندم گرفت.
سرم رو به نشونه تاسف برای خودم تکون دادم و ماشین رو خاموش کردم.
در رو باز کردم و پیاده شدم که دیدم دخترا دارن به طرفم میان.
در رو بستم و مقنعه ام رو صاف کردم.
تا بهم رسیدن، سودا گفت: دمت خوش بابا… چه بگاز بگازی راه انداختی با این تازه کارها.

رمان اوکسی توسین از شیرین سعادتی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی