فاز خونه

دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه , داستان های کوتاه , عکس نوشته های غمگین , و دلوشته های احساسی

فاز خونه

دانلود جدید ترین رمان های عاشقانه , داستان های کوتاه , عکس نوشته های غمگین , و دلوشته های احساسی

فاز خونه


دانلود رمان عاشقانه ,دانلود آهنگ های ایرانی 96, ,دانلود موزیک با لینک مستقیم , رمان پلیسی کل کلی ,دانلود رمان آیفون , رمان گوشی ,عکس بازیگران, ,رمان برای موبایل اندروید apk,نودهشتیا ,کتاب با فرمت pdf ,جوک خنده دار تلگرام , اس ام اس عاشقانه تولد

آخرین نظرات
  • ۱ تیر ۹۶، ۱۵:۳۴ - سام نجفی نیا
    ++


بعد از یکسال و نیم این دومین باری بود که باهم بیرون می رفتیم...

براش یه دستبند چرم سفارش داده بودم با طراحی اسمش، یه شاخه رز هلندی هم گذاشتم توو ساک هدیه...

دستبند قبلیشو توو دریا گم کرده بود...

توو آلاچیق چوبی جعبه رو باز کرد، سیگار لای انگشتاشو گذاشت گوشه لبش، یه چشمشو تنگ تر کرد و دستبند رو بست به دست راستش...

بعد دستش رو برد دورتر و حسابی وراندازش کرد و خندید...

منم خندیدم...

یادمه یه ژاکت سرمه ای تنش بود، طبق معمول یه ته ریشی ام داشت... هیجان زده بود و یه بند راجع به خواننده ای که یکی از ترانه هاشو خونده حرف میزد... حتی مجبورم کرد آهنگ اون خواننده رو همون لحظه دانلود کنم و گوش کنم...

روبروی هم نشسته بودیم... بینمون یه قلیون بزرگ قد کشیده بود و کنارش کف آلاچیق موبایل سایلنتش دمر افتاده بود...

مثل وقتایی که تو خونه روی دو تا مبل جدا روبروی هم مینشستیم و اون حرف میزد و من از لابه لای دودای سفید نگاش میکردم و

یه گوشه مغزم رو گوشی دمر شده سایلنتش قفل میشد...

شب که رسوندمش جلوی در خونه اش پیشونیم رو بوسید، تشکر کرد و گفت که رسیدم خونه خبر بدم و رفت توو...

یه شب جمعه پاییزی بود... پارسال همین موقع ها...

تمام راه برگشتو به گوشیش فکر کردم...

رسیدم خونه و توو نوت گوشیم زدم:

" من بودم

تو بودی

و کمی هوای خوب

من زنده شدم به بودنت

دیگر چیزی لازم نبود "

پست اینستارو خوند و لایک کرد و ...

یک ماه بعد همه چیز تموم شد...

دوماه بعد از همه جا بلاکم کرد...

چند وقت بعد اتفاقی یه جا عکسشو دیدم

ناخودآگاه رو مچ دستش دنبال دستبند گشتم اما به جاش یه حلقه توو انگشت دست چپش پیدا کردم...

دیروز توو کافه، دوستم ازم پرسید: باهم فاب بودید...؟

فوری جواب دادم: آرههههه...

همون لحظه دست کافه چی فنجون لته سفارشی منو گذاشت رو میز...

دور مچ دستش یه دستبند چرم بود...

یاد اون پنجشنبه شب پاییزی افتادم که جلوی در خونش سر ماشینو کج کردم و رفتم خونه چون دعوتم نکرده بود توو... مثل اغلب پنجشنبه ها...

فنجون لته رو توو زیر دستی چرخوندم و با مِن مِن به دوستم گفتم:

خب... واقعیتش اینه که... نه... انگار ما با هم فاب نبودیم...

تمام راه کافه تا خونه یه پوزخند احمقانه گوشه لبم بود...

با خودم فکر می کردم:

آدم گاهی که واقعیت باب میلش نمیشه میندازه توو فرعی خواب و خیال... دور میزنه خودشو...تخت گاز میره تاااا...

یه وقتی میزنه رو ترمز که دیگه دیره... رد کرده خودشو


#پریسا_زابلی_پور

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی