مامان باباها هیچوقت نمیتونن بچه هاشون‌ رو درک‌ کنن:)

هیچوقت...

میدونی برای چی؟

برای این که اونا نسلشون با بچه هاشون فرق میکنه..

وقتی اونا همسنِ بچه هاشون بودن کجا دنیا انقدر بی رحم بود؟

کجا آدما انقد بد بودن؟

اونا یه زندگیه صاف و ساده و‌بی ریا داشتن...

نه‌ مثلِ بچه هاشون که از ده تا آدمای دور و برشون حداقل ۸ تاش فِیکن:)

اونا تهِ غصه شون نداشتنِ تلویزیون بود و یا شایدم پوشیدنِ لباسای کهنه ی خواهر و برادر بزرگ ترشون که حالا اندازه ی اونا بود و اونا دوسش نداشتن!

شایدم یه غصه های خیلی خیلی پیشِ پا افتاده تر...

اما الان دردای بچه هاشون چیه؟

دردای ماها چیه؟!

اونا هیچوقت نمیتونن درک کنن تو نوجوونی پیر شدن یعنی چی؟!

هیچوقت نمیتونن درک کنن غمایی که ماها داریم غصه هایی که ماها میخوریم...

میدونی هر چی زمان میگذره بچه هایی که به دنیا میان باهوش تر میشن،فهمشون از این دنیا بیشتر میشه!

اونا اون زمان شاید غصه زیاد داشتن ولی نمیفهمیدن!

ولی ماها میفهمیم دورو برمون چه خبره:)

و اونا شاید هیچ درکی از محیط اطرافشون نداشتن:)

واسه همینه اونا نمیتونن درک کنن چرا ماها هندزفری میکنیم گوشمون و با صدای بلند آهنگ‌ گوش میدیم و این کار برای اونا سرسام آور ترین کارِ دنیاس!نه؟اونا بدشون میاد ولی ماها آروم میشیم باهاش!

چون ماها وقتی این هندزفری رو میذاریم تو گوشمون شاید برای چند دقیقه دردامون فراموش شه!!!

شاید برای چند دقیقه از این دنیای بی رحمی که توشیم از این زندگیِ لجنی که توش دست و پا میزنیم دور شیم!

ماها از زندگی و بی رحمیاش پناه میبریم به آهنگ!:)