گاهی ادای رفتن در می آوری 

فقط خودت میدانی که 

چمدانت خالیست و

 پایت نای رفتن و 

دلت قصد کندن ندارد 

ادای رفتن در می آوری 

بلکه دستی 

از آستین درآید و

دودستی بازویت را بچسبد و 

چشمی اشک آلود

زل بزند توی چشمانت و 

بگوید 

بمان !


و

تو چقدر به شنیدنش محتاجی ... گاهی ادای رفتنی ها را در می آوری 

بلکه به خودت 

ثابت کنی 

کسی خواهان ماندنت هست هنوز 

و

وای از وقتی که نباشد کسی ... با چمدان خالی و 

پای بی اراده و

دل جامانده 

کجا میشود رفت؟ کجا..؟