👑👑👑👑👑👑👑👑👑

میدونی دوستت داره ها!

اما..آزارش می دهی..

به بهانه های پوچ وواهی گریه اش را در می آوری 

و مجبورش میکنی بجای دلبری..هی راه به را بغض کند

نازش را نمی کِشی..

دلش را..می کُشی اما!

هیچ هم یادت نمی آید دخترکی را که روز به روز کنارت آب می رود...

یک روز...جان و عمر صدا میزدی!

دخترکی که هر دوستت ندارمی که از تو می شنود..یک سایز کوچک می شود..

باهرتمومش کن!

مچاله می شود..جمع می شود‌..

نابود می شود اصلا..

اشک های رد انداخته رو صورتش..

که امروز به چشمت نمیاید..

زمانی نفست را می برد!

یادت هست؟

حواست کجاست؟

تو هنوز هم عاشقی!

اما ..

یادت نیست که

آدم عاشق اهل انتقام نیست...

غدبازی بی خود در می آوری..

تویی که می دانی

 اگر همین موجود ساکت و مچاله امروز 

یا آن دختر لبخند به لب

 شیطان دیروز 

کنارت نباشد..

خواهی مرد..

و بازهم با لجبازی ادامه می دهی!

یک لحظه چشمانت را ببند و

دلت را قاضی کن

 تصور کن به حرفت گوش کرد..

جدا شدید..

سال دیگر..سال بعدش..

ده سال بعد اصلا!

کارت دعوت عروسی اش به دستت برسد!

تاب می آوری؟

دق می کنی بخدا!

امروز که فرصت هست..

فرصت دارید هنوز..

و هیچ کارت دعوتی بدستت نرسیده کنارش باش..

تلاش کن..

شاید بشود..

جبران کرد تمام گذشته هارا..

شاید بشود.‌

کار بجایی برسد..

که تیغ هیچ کارت دعوتی..

روی شاهرگ هردویتان قرار نگیرد