امروز یه حال عجیبی داشتم خیلی وقت بود ساکت اروم بودم اما آه کشیدنای پشت سرهمم همش واسه خاطره هامون بود خاطره های تلخ شیرین که جلو چشمم بود چی داشتی لعنتی چی داشتی که دلم میخواست ببخشمت باهمه ی عذابام با همه ی اشتباهام چرا هنوز دلم پر میکشید واست..به سرم زد زنگ بزنم ...به همون خطی که قرار گذاشتیم فقط من داشته باشمش ..از سرشب کلی کلنجار رفتم باخودم اما ساعت 5صبحه .همون ساعتی که بیدارم میکردی از سر دلتنگی ...یادته؟مگه میشه یادت بره همونجوری ک واضح و روشن جلوی چشم منن چطور از یادتو برن..وقتی صدای پیشوازت که هنوز همون اهنگ بود توی ذهنم پیچید و قطع کردم ...چرا تو زنگ نزدی..تو همیشه این ساعت بیداری لعنتی چرا زنگ نمیزنی چرا صدام نمیکنی چرا اینقد بی تفاوتی چرا دلت تنگ نمیشه یعنی همه قولات حرف بود بمون و همیشه باش گفتنات چی شد ک عوض شدی من عذاب میکشم و نمیدونم حتی تو توی چ حالی.... برگردتو رو به پاکی حسم بهت برگرد دلم هوای صداتو کرده هوای ارامشتو...🙃